ازدواج های سنتی
http://uupload.ir/files/isoy_td5k_%D8%B4_(11).jpg

آقای علی اکبر رحمانی

همه ما آگاه و واقف به این هستیم که ازدواج در 4یا5 دهه قبل خیلی آسانتر و سهل تر از ازدواج در این زمانه بود.
برای روشن شدن موضوع خاطرات یکی از افرادیکه در گذشته ازدواج کرده و ازدواج موفقی هم بوده و هست مرور می کنیم.

حسن اینگونه آغاز کرد که 18 ساله بودم و پدرومادر آستین بالا زده بودند برای ازدواج من. دو خانواده بودند که در یک حیاط زندگی می کردند به نام های علی و ولی و هر کدام هم یک دختر دم بخت داشتند. شبی پدرومادر به اتفاق عمو و دائی و خاله و عمه با دو عدد کله قند، بدون اطلاع قبلی راهی منزل علی شدند و پس از سلام و احوالپرسی های رایج رفتن سر اصل موضوع. پسر بزرگ ِ علی رک و پوستکنده گفت: نه، خانواده ما اصیل است و از طرفی هم مال و اموال ما بیشتر از مال و اموال شماست و من رضایت نمی دهم. خانم علی هم با ذکر دلایلی او نیز رک و راست، مخالفت خودش را اعلام کرد. علی هم آخرین نفری بود که به تاسی از زن و فرزند خود، ساز مخالف زد. دختر خانم که همانا عروس خانم احتمالی هم حق هیچگونه اظهار نظر و یا صحبتی را نداشت. در این موقع دائی ام گفت: نوبرش رو که نیاوردین، چیزی که زیاده دختر است. عمویم گفت: مارو بگو که راهمون رو گم کرده بودیم، خاله و عمه هم هرکدام به نوبه خود جمله ای در فراخور پراندند. مادر با یک جست پرید و دو تا کله قند را برداشته و زیر چادرش گذاشت و گفت: علی دیگه کیه، جون ولی سلامت باشه! و همگی به اتفاق برخاسته و حالا با خداحافظی و یا بدون خداحافظی منزل علی رو ترک می کنند و با یاالله، یاالله و سلام، سلام وارد منزل ولی می شوند که در مجاورت منزل علی بود. ولی و خانواده هم متوجه بودند که اینها برای خواستگاری ابتدا به منزل علی رفته بودند، از این روی اسبش آماده تاختن بود و مضافا اینکه زبانش هم دراز بود. بعداز مستقر شدن مهمان ها و نشستن و تکیه زدن بر متکاها، ولی شروع کرد به ردیف کردن گفته ها و جملات لازمه : خب! دماغتان به خاک مالیده شد؟ سرتان به سنگ خورد؟ مگه اول خانه منو ندیده بودین؟ من از اول می دونستم آخروعاقبت اینجا می آیید.. روی کرد به زنش گفت: نگفتم؟ زنش هم با تکان دادن سر، گفته ولی را تائید کرد.
خلاصه بعداز فروکش کردن سئوالاتِ ولی، رفتن سر اصل مطلب...

مقدار مهریه، جهیزیه، شیربها و تعداد مهمانان عروسی، همه در سیاهه ای مکتوب شد. ساعت تقریبا حول و حوش 11 شب بود که کلیه توافقات به انجام رسید. عمویم گفت: خب! حالا یک نفررو بفرستین دنبال شامّو آخوند(شاه محمد آخوند) که صیغه محرمیت رو بخونه.
پس از دقایقی شاموآخوند سر می رسد و با خواندن صیغه دائم، ازدواج و زندگی من و همسری که هنوز ندیده ام رسما آغاز شد.
پس از شکستن قند و خوردن چائی، یک پسربچه را هم فرستادن دنبال من! تا آن لحظه هنوز نمی دانستم عروس خانم دختر علی است یا دختر ولی! اما می دانستم وصلتی صورت گرفته که دنبال من فرستادن،از زیرِشلوار، زیرشلواری تازه ای پوشیدم و پس از آماده شدن به بچه گفتم: بالاخره دختر کدوم برای من تمام شد؟ پسربچه هم از اون زبل ها بود گفت: یک قران(یک ریال) بده تا بگم. با دادن یک ریال متوجه شدم همسرم دختر ولی است!
وارد منزل شدم از خجالت سرخ شده بودم و قدرت تکلم نداشتم و نیازی هم به صحبت من نبود چون عردس و داماد حق هیچ صحبتی را نداشتند و اگر صحبتی می کرد بویژه عروس خانم به پرروئی و دریدگی شهره می شد!
پس از دقایقی مهمان ها از جا برخاستند که بروند و مرا هم بعداز خدا به خانواده عروس سپردند.

عروس خانم با چادری بر صورت کشیده یک گوشه اتاق نشسته بود و من هم گوشه دیگرِ اتاق! نیم ساعتی گذشت، دلم لک زده بود برای دیدن چهره عروس، بالاخره دل به دریا زده و رفتم جلو چادر را از صورت کنار کشیدم، دیدم نه بابا قشنگه! نیم ساعت دیگه گذشت از گونه اش بوس کردم، در حالیکه سرخ شده بود گفت: ساغول
خلاصه، پرده ها، فتیله چراغ شبخواب نفتی و غیره را پائین کشیدیم، رفتیم توی رختخواب که بعدا بخوابیم!

 



تاریخ : جمعه 24 مرداد 1399 | 08:11 ب.ظ | نویسنده : سیداحسان سیدی زاده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic