دفترخاطرات دخترانم (یاسمن وسپیده)(قسمت اول)

http://uupload.ir/files/lh7b_3.jpg

اگرچه این  پست حدود 3 سال پیش گذاشته شده ولی باتوجه به استقبال عزیزان درفضای اینستاگرام وتلگرام فکرکنم به تکرارش می ارزد

شایدیکی اززیباترین کارهایی که انجام داده ام ثبت خاطرات روزانه زندگی دخترانم یاسمن وسپیده ازلحظه تولدشان تاامروزباشد.

دراول هرسال سررسیدی رااختصاص به این کارمیدم وروزهایی که اتفاقی خاص افتاده ، سوتی قشنگی دادند،حرف قشنگی زده اندو... همان روزیادداشت کرده ام .

این سررسیدها، امروزه که به سن 17و19 سالگی رسیده اندومطالبش راگاهی مرورمی کنیم برای همه ماشیرین است .امیدوارم که موردپسندقراربگیرد:


بخشی ازخاطرات سال 83 ( یاسمن درسه سالگی)

***

با یاسمن وسپیده رفته بودیم زیرزمین(بخشی ازآن کتابخانه وبخشی انباری است). یاسمن خیلی سپیده را اذیت  می کنه وسپیده شروع به گریه کردن کرد به یاسمن گفتم :«اززیرزمین بروبیرون ، بروپهلوی مامان» با ناراحتی بیرون رفت ودودقیقه دیگه برگشت درزیرزمین رازد وگفت:«بابا، من دخترکسی دیگه که نیستم دخترتوام دررو بازکن !»

***

برای اسکن وذخیره کردن عکس 5مرحله کارلازمه .امروزیاسمن با این که سه سال بیشترنداره ولی خیلی قشنگ ده تا عکسی را که براش گذاشتم کامل اسکن وذخیره کرد.لذت رامی شد درپایان هراسکن وذخیره کردن درچهره اش دید.

***

یاسمن همش تکرارمی کنه : «خدامرگم بده» وبعدش میگه  «شمابگید خدانکنه».

***

یاسمن سوره توحیدرا کامل ازحفظ شده.

***

داشتیم ازخونه به طرف شهربازی می رفتیم سرراه یک درخت توت بودیک دونه توتش رسیده بودک ندم دادم به یاسمن که بخوره .نگاهی به توت کردوگفت :«بابا، انگورکه کوچیک میشه ، میشه توت ؟»

***

 

یاسمن در3سالگی

 به مناسبت روزخبرنگاربه بش قارداش رفته بودیم .خانم تقی نژاد خبرنگارروزنامه خراسان شمالی می گفتند:«با دوسه تاازهمکارها رفتیم دوربزنیم ، یاسمن را هم با خودمون بردیم .اون یواش یواش ازپشت سرما می اومد .موقع برگشت ،  یک دفعه برگشتم پشت سرم ، دیدم  یاسمن یک لنگ کفشش را دستش گرفته .گفتم چی شده ؟ گفت :ازپام دراومده خودم نمی تونم بپوشم . گفتم ازکی دراومده ؟ گفت :ازبالای پله ها که اومدیم پایین(حدود20مترقبل) گفتم چرا همون جا نگفتی ؟گفت :«دیدم حرف می زنید نخواستم مزاحم بشم وحرفتونوقطع کنم» 

بخشی ازخاطرات سال 86(یاسمن 6ساله وسپیده 4ساله)

رفته بودیم شیراز،دربازارزند، یاسمن هرچی رامی دید مثل بقیه بچه ها،دوست داشت بخره .یک جا، چون عجله داشتیم بریم مغازه ی موردنظر و یاسمن یک تفنگ حباب سازرا می خواست بخره گفتم :«این راکه میخوای نمی خرم بیا بریم ».گفت:«حالاکه نمی خواهید بخرید ویا نمی تونیدبخرید اقل ابذارید تماشا کنم!»

***

امروزناخن های سپیده 4 ساله راگرفتم عصرغرغرمی کرد که ناخنامو گرفتید حالاپام میخاره باید چکارکنم ؟اصلابه فکربچه تون نیستید.

***

بعضی کلماتی که سپیده تکرارمی کنه جالبه

دَباب (کباب)

دِبات(کتاب)

دودَد(کودک)

دودو(کوکو)

دودا(دوتا)

یاسمن بهش گفت سپیده بگو«درکدوم کتاب کوکونوشته شده»گفت: «دردودوم دتاب دودونوشته شده»

***

یاسمن ومامانش رفتند مشهد، به سپیده گفتم بیا شماره موبایل مامان رابرات بگیرم صحبت کن.گفت :«من گرفتم یک خانمه گفت مشترک مورددسترس خاموش می باشد»

***

سپیده باخاله هاش درموردخوبی باباها بحث می کرده سپیده گفته بود: «بابای من خوبه ، بابای شما توخونه بازیرشلوارجلوی ما که مهمون هستیم راه میره ومی شینه»

***

یاسمن 4 ساله امشب که می خواستم برم گود ورزش باستانی برای ورزش ، پای من را گرفته بود وبه سبک فیلم های هندی می گفت :«نه  ، پدرنرو، من طاقت دوری تورو ندارم»

***

هرروزصبح ، وقتی صبحانه را با یاسمن می خوردم براش ساندویج درست می کردم که ببره مهد بخوره . امروزکه اومد خیلی ابراز گشنگی می کرد.پرسیدم :«مگه ساندویجت رانخوردی ؟»گفت :«دوستم امروز مامانش یادش رفته بود براش ساندویج بذاره همه ساندویجمو دادم به اون بخوره چون خیلی دلم بهش سوخت».

***

هروقت سپیده چیزی می خواست براش بیارم میگم بابا فلان چیزرا برام میاری ؟ می گفتم «نوکرتم ، چاکرتم مخلصتم ، »امروزیک لیوان شیرخواست گفتم من دستم بنده به مامان بگوبرات بیاره گفت :«اون که نمیگه نوترتم ، ملخصتم ،چاچرتم».

***

امروزبا یاسمن وسپیده رفتیم جشنواره تئاترایثار ،دایی رضاشون ، کاری ارائه کرده بود. دوتایی شون درهرنمایش حتی کسل کننده ودوساعته هم باشه باشعار«دهن بسته ، چشاوگوشا، باز» ساکت می نشینند ونگاه می کنند. وقتی نمایش تموم شد پرسیدم خوب بود؟سپیده 4 ساله گفت :«فقط موسیقی اش خوب بود»جالب این جابود که این نمایش فقط به خاطرموزیک متن مقام آورد.

***

رفته بودیم تالارحافظ تعزیه حضرت عباس (ع)را ببینیم .نمایش به جایی رسید که حضرت برای آوردن آب راهی شد.سپیده آهسته درگوشم گفت :«به حضرت عباس میگید برای منم آب بیاره ؟».

***

 

بخشی ازخاطرات سال 87(یاسمن 7ساله وسپیده 5ساله)

بعدازچندین باراستعفا دادن برای خروج ازروزنامه خراسان شمالی بالاخره دیروزآخرین روزکارم بود.امروزتوخونه یاسمن وسپیده میز اتورا گذاشته بودندوسط اتاق هرکدوم یک کاغذ وخودکارجلوشون وبرای من هم روی میزنهارخوری کاغذ وخودکارگذاشته بودند. یاسمن گفت :«بابا ازامروزشما توخونه سردبیرباشید من وسپیده هم خبرنگار».

***

امروزیاسمن 5ساله گفت :«بابا اگرمن یک روزکه بزرگ شدم عروس شدم شما اون وقت مُردید؟»بعدشروع کردبه گریه کردن .

***

معبدهندی ها،درمالزی بالای کوهی قرارداشت که بایدازبیش از400 پله بالامی رفتیم من وسپید ویاسمن رفتیم اونجا، داشتم ازگوشه وکنارمعبد فیلم می گرفتم ویاسمن وسپیده هم مشغول دیدن میمون هایی بودند که بالای غاردرحال بازی بودندکه یک دفعه جیغ هردوشون همه فضا را پرکرد.برگشتم دیدم هم روبغل کردند چون یک میمون اومده بود با اونابازی کنه .

***

سپیده 5ساله راهرروزبا ماشین می بردم مهدکودک برای این که مسیررایاد بگیره می گفتم :«سپید توراهنمای من باش که ازکجاهابریم»سرخیابون می رسیدیم می گفت بروسمت راست ، اول چهارکوچه ای می رسیدیم می گفت بپیچ دست چپ و... هرروزاین اتفاق تکرارمی شد.یک روزکه شاید بی حوصله بودگفتم توبابا ومن هم بچه میخوای بچه ات راببری مهدکودک مثل هرروزراهنمایی کن .گفت :«بچه جان چقدرتوخنگی ، هنوزیاد نگرفتی؟»


http://uupload.ir/files/wfue_ن_(2).jpg




علامت هایی راکه یاسمن بالای نقاشی اش کشیده بود،متوجه نشدم چیه ؟

وقتی پرسیدم راهنمای یک نقشه رانشون دادمتوجه شدم برای گوسفند،کوه و...

علائمی رامثل راهنمای نقشه گذاشته



http://uupload.ir/files/xvw1_ن_(3).jpg




سپیده بااین که 5ساله بودولی بعضی ازکلمات راباتمرین زیادیادگرفته بودومی نوشت

http://uupload.ir/files/raqd_ن_(4).jpg



حادثه نوارغزه درنقاشی یاسمن وقتی که 4ساله بوده


http://uupload.ir/files/5hzp_ن_(5).jpg



اولین نقاشی یاسمن درسه سالگی

http://uupload.ir/files/ja7r_img_6699.jpg



تاریخ : جمعه 17 مرداد 1399 | 04:31 ق.ظ | نویسنده : سیداحسان سیدی زاده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات