دفترخاطرات دخترانم (یاسمن وسپیده)(قسمت سوم)

بجنورد1400 - دفترخاطرات دخترانم (یاسمن وسپیده)


شایدیکی اززیباترین کارهایی که انجام داده ام ثبت خاطرات روزانه زندگی دخترانم یاسمن وسپیده ازلحظه تولدشان تا امروزباشد.

دراول هرسال سررسیدی را اختصاص به این کارمیدم وروزهایی که اتفاقی خاص افتاده ، سوتی قشنگی دادند،حرف قشنگی زده اند و... همان روزیادداشت کرده ام .

این سررسیدها، امروزه که به سن 17و19سالگی رسیده اند ومطالبش را گاهی مرورمی کنیم برای همه ما شیرین است .امیدوارم که موردپسند قراربگیرد:

یاسمن 7ساله وسپیده 5ساله

 16اردیبهشت 87

یاسمن قراره فردا بره اردو.دربرگه رضایت نامه نوشته اند  که ازآوردن دوربین ، موبایل و... خودداری کنید.نهار: دلخواه

یاسمن : مامان می تونی «دلخواه»درست کنی؟

 

31اردیبهشت

سپیده : بابا یک داستان «تورانی»تعریف کن .متوجه شدم که منظورش «طولانی»بوده .

 

18خرداد

خونه پدرخانمم بودیم چون سپیده حرف«ک»را«د»تلفظ میکنه یاسمن ازش خواست بگه «درکدوم کتاب کوکونوشته شده»که سپیده گفت :«در دودوم دتاب  دودو نوشته شده ؟»

 

9تیر

یاسمن وسپیده درچادرمسافرتی دونفره شون 2 تا بالشت گذاشته بودند وبلیت فروشی راه انداخته بودند . خودشون می فروختند و خودشون می خریدند روی کاغذها نوشته بودند«بلیت چادر».بعدخرید بلیت ازیکدیگه،  داخل چادرمی شدندومثلا استخرتوپه خوشونو روی بالشت ها پرتاب می کردند.

 

17تیر

یاسمن به سپیده طناب بازی یاد می دادومی گفت :

اول بگو«خدایا من می تونم»بعدکه طناب زدی بگو«خدایا شکرت».

 

2مرداد

امروزیاسمن ازخونه پدرخانمم زنگ زد به من دردفترروزنامه وبا گریه گفت :«روزتولدمن خاله ها ازخونه ما زنگ می زدند . حالانمیذارن من ازتلفن خونه اونا استفاده کنم به شما زنگ بزنم.»

 

31مرداد

سپیده درغارعلیصدرهمدان گفت :«شارت بزنم ؟»گفتم بزن گفت :«یک روزهمه بچه های مهدکودک را آوردیم اینجا یک قایق چپه شدهمه داشتندغرق می شدند ، همه رانجات دادم»ازشارت خودش خنده اش گرفته بود.

 

1شهریور

دررستوران داخل غارعلیصدرنشسته بودیم برای خوردن آش که ازیاسمن پرسیدم :«نسکافه یعنی چی؟»جواب داد:«نصف کافه»

 

2شهریور

درمسافرت معمولا دوپرس غذا دررستوران سفارش می دادیم وچهارنفری می خوردیم .امروزدرمنزل موقع نهاربه عادت مسافرت یاسمن گفت :«بابا لطفا دوپرس غذابیارید چهارنفری بخوریم».

 

30شهریور

امروزیاسمن وسپیده اتاق خودشونومرتب کرده ومیز اتو راوسط اتاق گذاشته بودند وهرکدام یک طرف روی صندلی های کوچولوشون نشسته بودند. یک صندلی هم برای من درقسمت دیگه اتاق گذاشته ومنودعوت کردندبه نشستن وسپیده گفت :«ازفردا که روزنامه نمیرید اینجا سردبیرباشید من ویاسمن هم میشیم خبرنگار».

 

25مهر

درکاغذی که مثلا کارت دعوت است یاسمن نوشته بود:

خانم لنگری وآقای سیدی زاده برای تولد سپیده بیایید . اگرشما نیاییداصلابه ماخوش نمی گذره .

ازساعت 2تا3

پلاک : عروسکی

آدرس :کوچه 10

 

7آبان

امشب یاسمن ازمن ومامانش پرسید:«وقتی من عروس بشم شما مردید؟»وشروع کردبه گریه کردن.

 

20آبان

صبح هاکه سپیده رابه مهدکودک می رسونم برای اینکه آدرس را درست یادبگیره بهش میگم :«توبشوپلیس من هم میشم بچه ی گم شده»من را راهنمایی کن تا به مهدکودک برسیم. امروزکه برای چندمین باراین اتفاق راتکرارکردیم نرسیده به مهدگفت :«بچه جان توچقدرخنگی زودیادبگیر»

 

29آبان

سپیده شعرهای کتاب یاسمن راخیلی خوب ازبرکرده مخصوصا شعر «بادآسمان را دیشب تکان داد»

کتاب را آورد داد به من گفت :«به من نشون نده (انگارسواد داره میتونه بخونه)تا شعرها را ازبربخونم.»

 

19آذر

یاسمن وسپیده برای اولین بارسوارهواپیما به مقصدکیش شدند درکیش مرتب باهم می خوندند:«اینجا کیشه ؟ باورم نمیشه»دراتاق هتل هم تکمه ای ازتلفن راهم فشارمی دادند که آهنگ پخش می کردوچه لذتی می بردند.

 

15دی

یاسمن امروزصبح ازخواب بیدارشد پرسید:«بابا اون روی سگم بیاد بالا یعنی چی ؟»توضیح دادم پرسیدم :« برای چی این سئوال راپرسیدی؟» گفت :«دیشب مامان به من گفت یک کاری نکن او ن روی سگم بیادبالا»

 

6بهمن

یاسمن خواب دیده بودکه من کت سبزی پوشیده بودم سرکلاس دارم درس میدم واون شاگردمنه بعد گفت :«سرکلاس به من نگاه کردید با هم خندیدیم »

 

14بهمن

یکی ازدوستان یاسمن به اسم آنیتا سعیدیان برای یاسمن دربرگه ای نوشته بود:

یاسمن تودوست سمیمی ی (صمیمی) من هستی من تورا خیلی دوست دارم ودعا می کنم درهمه ی امتحان های ریاضی ودیکته وامتحان دیکته قبول شوی . من وقتی باتوبازی می کنم سرحال می شوم.

16بهمن

برای مسافرت های کوتاه مدت وطولانی دولیست جداگانه ازوسایلی که بایدبرداریم راهمیشه آماده داریم . یاسمن می خوند و ما وسایل را درچمدان میذاشتیم که یک دفعه گفت :«دخترچه بیمه»که منظورش دفترچه بیمه بود.

 

29بهمن

امروزوقتی بعدازیک هفته که درسفرمالزی بودیم یاسمن رابه دبستان بردم جلوی درکه پیاده اش کردم تمام همکلاسی هاش ریختند دوروبرش وبوسش می کردند ومی پرسیدند:«کجابودی؟دلمون برات تنگ شده بود»چقدراین محبوبیتش اشک آوربود وباعث افتخارم .


 

 10اسفند

یاسمن دربرگه ای برای سپیده این تمرین رانوشته

12<14

34>32

30>98

12>9

که سیپیده درست ها را علامت بزنه و زیربرگه اش نوشته بود: بیش تر تلاش کن.



http://uupload.ir/files/3zlv_0511_0022.jpg



هردو دخترم عاشق سفرنامه نویسی هستند که ازکلاس اول تاامروزادامه دارد برگی ازسفرنامه یاسمن وقتی هفت ساله بود

http://uupload.ir/files/rnei_img_7428.jpg




http://uupload.ir/files/qpcj_img_7429.jpg

یاسمن وهمیارپلیس


http://uupload.ir/files/wfye_img_7431.jpg

تمرین خوشنویسی یاسمن  

http://uupload.ir/files/3op5_img_7432.jpg


http://uupload.ir/files/23t_img_7433.jpg


http://uupload.ir/files/xdh2_img_7434.jpg


نقاشی سپیده دررابطه با نوارغزه

http://uupload.ir/files/chp5_img_7435.jpg

سفره هفت سین کاغذی که دوتایی تدارک دیده بودند



تاریخ : جمعه 17 مرداد 1399 | 05:01 ق.ظ | نویسنده : سیداحسان سیدی زاده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات