دفترخاطرات دخترانم (یاسمن وسپیده)


http://uupload.ir/files/tf1k_%D9%86_(1).jpg








اگرچه این پست 2سال پیش گذاشته شده ولی فکرکنم به تکرارش می ارزد

شایدیکی اززیباترین کارهایی که انجام داده ام ثبت خاطرات روزانه زندگی دخترانم یاسمن وسپیده ازلحظه تولدشان تاامروزباشد.

دراول هرسال سررسیدی رااختصاص به این کارمیدم وروزهایی که اتفاقی خاص افتاده ، سوتی قشنگی دادند،حرف قشنگی زده اندو... همان روزیادداشت کرده ام .

این سررسیدها، امروزه که به سن 12و14سالگی رسیده اندومطالبش راگاهی مرورمی کنیم برای همه ماشیرین است .امیدوارم که موردپسندقراربگیرد:

بخشی ازخاطرات سال 83 ( یاسمن درسه سالگی)

***

بایاسمن وسپیده رفته بودیم زیرزمین(بخشی ازآن کتابخانه وبخشی انباری است).یاسمن خیلی سپیده رااذیت  می کنه وسپیده شروع به گریه کردن کرد.به یاسمن گفتم :«اززیرزمین بروبیرون ، بروپهلوی مامان»باناراحتی بیرون رفت ودودقیقه دیگه برگشت درزیرزمین رازدوگفت:«بابا، من دخترکس دیگه ای که نیستم دخترتوام دررابازکن !»

***

برای اسکن وذخیره کردن عکس 5مرحله کارلازمه .امروزیاسمن بااین که سه سال بیشترنداره ولی خیلی قشنگ ده تاعکسی راکه براش گذاشتم کامل اسکن وذخیره کرد.لذت رامیشددرپایان هراسکن وذخیره کردن درچهره اش دید.

***

یاسمن همش تکرارمی کنه :«خدامرگم بده»وبعدش میگه «شمابگیدخدانکنه».

***

یاسمن سوره توحیدراکامل ازحفظ شده.

***

داشتیم ازخونه به طرف شهربازی می رفتیم سرراه یک درخت توت بودیک دونه توتش رسیده بودکندم دادم به یاسمن که بخوره .نگاهی به توت کردوگفت :«بابا، انگورکه کوچیک میشه ، میشه توت ؟»

***

یاسمن در3سالگی

 به مناسبت روزخبرنگاربه بش قارداش رفته بودیم .خانم تقی نژادخبرنگارروزنامه خراسان شمالی می گفتند:«بادوسه تاازهمکارهارفتیم دوربزنیم ، یاسمن راهم باخودمون بردیم .اون یواش یواش ازپشت سرمامی اومد .موقع برگشتن یک دفعه برگشتم پشت سرم دیدم یاسمن یک لنگ کفشش رادستش گرفته .گفتم چی شده ؟گفت :ازپام دراومده خودم نمی تونم بپوشم .گفتم ازکی دراومده ؟گفت :ازبالای پله هاکه اومدیم پایین(حدود20مترقبل)گفتم چراهمون جانگفتی ؟گفت :«دیدم حرف می زنید نخواستم مزاحم بشم وحرفتونوقطع کنم» 

بخشی ازخاطرات سال 86(یاسمن 6ساله وسپیده 4ساله)

رفته بودیم شیراز،دربازارزند، یاسمن هرچی رامی دیدمثل بقیه بچه ها،دوست داشت بخره .یک جا، چون عجله داشتیم بریم مغازه ی موردنظرویاسمن یک تفنگ حباب سازرامی خواست بخره گفتم :«این راکه میخوای نمی خرم بیابریم ».گفت:«حالاکه نمی خواهیدبخریدویانمی تونیدبخریداقلابذاریدتماشاکنم!»

***

امروزناخن های سپیده 4ساله راگرفتم عصرغرغرمی کردکه ناخناموگرفتیدحالاپام میخواره بایدچکارکنم ؟اصلابه فکربچه تون نیستید.

***

بعضی کلماتی که سپیده تکرارمی کنه جالبه

دَباب (کباب)

دِبات(کتاب)

دودَد(کودک)

دودو(کوکو)

دودا(دوتا)

یاسمن بهش گفت سپیده بگو«درکدوم کتاب کوکونوشته شده»گفت:«دردودوم دتاب دودونوشته شده»

***

یاسمن ومامانش رفتند مشهد، به سپیده گفتم بیاشماره موبایل مامان رابرات بگیرم صحبت کن.گفت :«من گرفتم یک خانمه گفت مشترک مورددسترس خاموش می باشد»

***

سپیده باخاله هاش درموردخوبی باباهابحث می کرده سپیده گفته بود:«بابای من خوبه ، بابای شماتوخونه بازیرشلوارجلوی ماکه مهمون هستیم راه میره ومی شینه»

***

یاسمن 4ساله امشب که می خواستم برم گودورزش باستانی برای ورزش ، پای من راگرفته بودوبه سبک فیلم های هندی می گفت :«نه  ، پدرنرو، من طاقت دوری توروندارم»

***

هرروزصبح ، وقتی صبحانه رابایاسمن می خوردم براش ساندویج درست می کردم که ببره مهدبخوره امروزکه اومدخیلی ابراز گشنگی می کرد.پرسیدم :«مگه ساندویجت رانخوردی ؟»گفت :«دوستم امروزمامانش یادش رفته بودبراش ساندویج بذارم همه ساندویجم رادادم به اون بخوره چون خیلی دلم بهش سوخت».

***

هروقت سپیده چیزی میخواست براش بیارم میگم بابافلان چیزرابرام میاری ؟می گفتم «نوکرتم ، مخلصتم ، چاکرتم»امروزیک لیوان شیرخواست گفتم من دستم بنده به مامان بگوبرات بیاره گفت :«اون که نمیگه نوترتم ، ملخصتم ،چاچرتم».

***

امروزبایاسمن وسپیده رفتیم جشنواره تئاترایثار،دایی رضاشون ، کاری ارائه کرده بود.دوتایی شون درهرنمایش حتی کسل کننده ودوساعته هم باشه باشعار«دهن بسته ، چشاوگوشا، باز» ساکت می نشینندونگاه می کنند.وقتی نمایش تموم شدپرسیدم خوب بود؟سپیده 4ساله گفت :«فقط موسیقی اش خوب بود»جالب این جابودکه این نمایش فقط به خاطرموزیک متن مقام آورد.

***

رفته بودیم تالارحافظ تعزیه حضرت عباس (ع)راببینیم .نمایش به جایی رسیدکه حضرت برای آوردن آب راهی شد.سپیده آهسته درگوشم گفت :«به حضرت عباس میگیدبرای منم آب بیاره».

***


بخشی ازخاطرات سال 87(یاسمن 7ساله وسپیده 5ساله)

بعدازچندین باراستعفادادن برای خروج ازروزنامه خراسان شمالی بالاخره دیروزآخرین روزکارم بود.امروزتوخونه یاسمن وسپیده میز اتوراگذاشته بودندوسط اتاق هرکدوم یک کاغذوخودکارجلوشون وبرای من هم روی میزنهارخوری کاغذوخودکارگذاشته بودند.یاسمن گفت :«بابا ازامروزشماتوخونه سردبیرباشیدمن وسپیده هم خبرنگار».

***

امروزیاسمن 5ساله گفت :«بابا اگرمن یک روزکه بزرگ شدم عروس شدم شما اون وقت مُردید؟»بعدشروع کردبه گریه کردن .

***

معبدهندی ها،درمالزی بالای کوهی قرارداشت که بایدازبیش از400پله بالامی رفتیم من وسپیدویاسمن رفتیم اونجا، داشتم ازگوشه وکنارمعبدفیلم می گرفتم ویاسمن وسپیده هم مشغول دیدن میمون هایی بودندکه بالای غاردرحال بازی بودندکه یک دفعه جیغ هردوشون همه فضاراپرکرد.برگشتم دیدم هم روبغل کردندچون یک میمون اومده بودبااونابازی کنه .

***

سپیده5ساله راهرروزباماشین می بردم مهدکودک برای این که مسیررایادبگیره می گفتم :«سپیدتوراهنمای من باش که ازکجاهابریم»سرخیابون می رسیدیم می گفت بروسمت راست ، اول چهارکوچه ای میرسیدیم می گفت بپیچ دست چپ و... هرروزاین اتفاق تکرارمی شد.یک روزکه شایدبی حوصله بودگفتم توباباومن هم بچه میخوای بچه ات راببری مهدکودک مثل هرروزراهنمایی کن .گفت :«بچه جان چقدرتوخنگی ، هنوزیادنگرفتی؟»



http://uupload.ir/files/wfue_%D9%86_(2).jpg




علامت هایی راکه یاسمن بالای نقاشی اش کشیده بود،متوجه نشدم چیه ؟

وقتی پرسیدم راهنمای یک نقشه رانشون دادمتوجه شدم برای گوسفند،کوه و...

علائمی رامثل راهنمای نقشه گذاشته



http://uupload.ir/files/xvw1_%D9%86_(3).jpg




سپیده بااین که 5ساله بودولی بعضی ازکلمات راباتمرین زیادیادگرفته بودومی نوشت




http://uupload.ir/files/raqd_%D9%86_(4).jpg



حادثه نوارغزه درنقاشی یاسمن وقتی که 4ساله بوده


http://uupload.ir/files/5hzp_%D9%86_(5).jpg



اولین نقاشی یاسمن درسه سالگی



http://uupload.ir/files/qs14_4.jpg

عکس درنوروز94گرفته شده


http://uupload.ir/files/ja7r_img_6699.jpg


تاریخ : شنبه 31 تیر 1396 | 06:13 ق.ظ | نویسنده : سیداحسان سیدی زاده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.