خاطراتی طنزازدانش آموزان آن سال ها وبزرگان امروز

moham126_92407-838505!1.jpg



بابام مرده

دانش آموزسال های 66-65دبیرستان طالقانی بجنوردکه امروزدرآستانه بازنشستگی است تعریف می کرد:

روزی معاون دبیرستان به علت تنبلی ام ازمن خواست که فرداپدرم راهمراه خودم بیارم . که مظلومانه به دروغ گفتم:«پدرم فوت کرده؟».معاون که پدرم رامی شناخت پرسید:«کی فوت کرده که  خبردارنشدم من که با بابات دوست بودم.»درتکمیل فرمایشات دروغینم گفتم :«چندسالی است که عمرش راداده به شما».

غائله به خیروخوشی تموم شدولی غافل ازاین که جناب معاون به عمویم زنگ زده وپرسیده برادرت کی مرده که من خبرنداشتم .عموهم بی خبرازهمه جامیگه :«کی گفته مرده زنده وسرحال الان توخونه شون دیدم».

معاون جریان راتعریف می کنه واز عمومیخوادکه به من ازاین جریان چیزی نگه فقط به بابام بگه که فردابی اطلاع ازجریان دبیرستان بیاد.

سرکلاس بودم که یک دفعه من رابه دفترخواستندبه محض ورودم به دفترباچهره عصبانی بابا روبروشدم که معاون پرسید:«این بابای تونیست پس کیه ؟».منم محکم جواب دادم که «شوهرننمه؟!؟!»خنده وعصبانیت هردوشان دیدنی بودومعاون جلوی بابام گفت :«عجب تخم سگیه؟ٰ!».

 بابای قصاب دروغی

زمانی که سال های 57تا64درمشهد درمحله پایین خیابون تدریس می کردم شاگردان تیپ واسامی خاصی داشتندمثل «علی موش »،«رضاکف زن»،«ممدگربه»و...

تدریس دراین مدارس ومدیریت این تیپ دانش آموزان کاربسیاردشواری بود.

یکی ازدانش آموزان تنبل رامدیرمجبورکرده بودکه پدرش رابه مدرسه بیاره .

دانش آموزهم به قول خودش تیزبازی درمیاره ویک بنده خدایی رو ازسرگذربهش پولی میده وداستان راتعریف می کنه که بیاوچندلحظه ای نقش پدرمن رابازی کن.

طرف روزبعدسرساعت مقررمیادبه محض اینکه دردفترحاضرمیشه ومیگه من پدرفلانی هستم شاگردرابه دفتراحضارمی کنند.

مدیرازتنبلی اوحرف می زنه که یک دفعه این پدرقلابی باناله میگه من بدبخت ازصبح تاشب جون می کنم بعدتودرس نمی خونی میخوای مثل من بدبخت بشی وچنان پشت گردنی محکمی به دانش آموزمیزنه که دومترجلوترپرت میشه .مدیرشاگردرابه کلاس می فرسته وباپدرصحبت می کنه .

درپایان صحبت که همزمان بازنگ تفریح وحضورمعلمان دردفترمدرسه است پدرقلابی خودش راشاگردقصابی معرفی می کنه ومیگه من درکشتارگاه دوست دارم اگرهمکارانتان گوشت خوب بخوان می تونم باقیمت نصف قصابی بیارم . مدیرباهمکاران ومعلمان که حدود20نفرهستندصحبت می کنه وچیزی درحدود250هزارتومن امروزبه این پدرقلابی می دهندکه فردابرایشان گوشت بیاره .پول راگرفتن همان وگوشت آوردن همان .دوروزمیگذره وازگوشت خبری نمیشه که دانش آموزرابه دفتراحضارمی کنندوداستان راتعریف کرده ومتوجه دروغ دانش آموزمی شوندوحسرت پول ازدست رفته رامی خورند.

سرقت ادبی

گاهی درجلسات انجمن ادبی بعضی ازدوستان شاعرونویسنده طنزهایی برزبان می آورندکه خالی ازلطف نیست .

بحث بودکه فلان شعررادرفلان کتاب ازکسی دیگرشنیده ام که گفتم معمولابه این کارمی گویند:«سرقت ادبی»

آقای امیرحسین سجادی فرمودند:«من هم کتاب خوبی داشتم به اسم سرقت ادبی که ازمن به سرقت بردندیعنی درواقع سرقت ادبی کردند؟!؟» 

نفت روی سفره

خانم حاتمی شعری درباره نفت خواندندکه اشاره به کلام رئیس جمهورسابق داشت که گفته بود:«نفت راروی سفره مردم می آورم»آقای نوری فرمودند:«آوردیدولی کبریت هم روشن کردید.»

 سازمان سنجش نمک گندیده

صحبت ازاشتباه سازمان سنجش بودکه بیشترازظرفیت بعضی ازدانشگاه ها، اعلام قبولی کرده بودومشکلاتی بوجودآورده بود.

آقای امیرحسین سجادی فرمودند:«درحقیقت سازمان سنجش نسنجیده عمل کرده بود.»

خانم آزاده قراربودشعری قرائت کنندکه کلی وقت گرفتندتاازلابلای دفترشان شعرخودشان راپیداکنندوبخوانندکه آقای رحمانی فرمودند:

ای خانم آزاده  آماده ایم آماده

مامانم فخرقاسمی

آقای سجادی وآقای فخرقاسمی مرتب ازطریق کانال وپیامک وفضای مجازی درتماس هستند.آقای سجادی فرمودند:«درروزآن قدرآن فخرقاسمی راصدامی کنم که به مادرم هم میگم آقای فخرقاسمی»

«وافور»یا«بافور»مسئله این است

بحث بودکه «وافور»درسته یا«بافور»که آقای مهندس جوینی جواب دادند:«چنسالی درکرمان بودم مردم اونجامی گفتندبافور»آقای رحمانی گفتند:«احتمالابه اقبال لاهوری هم می گفتند اقبال وافوری »



تاریخ : چهارشنبه 12 دی 1397 | 04:34 ب.ظ | نویسنده : سیداحسان سیدی زاده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.