چُمچُمَه خَلِی!

http://uupload.ir/files/88y1_%D8%B5_(33).jpg



فولکلور و یا فرهنگ عوام که بعدها به فرهنگ عامیانه تغییر نام داد، از سابقه ای به قدمت تاریخ حیات انسان ها بر روی کره ی خاکی برخوردار است.

سنگ نگاره های دوران غارنشینی شاید اولین نقش های به جا مانده از تلاش زنان و مردانی است که با باور به یک اندیشه ی ذهنی، نقشی از خود به یادگار گذاشته اند.

باورها، از هزاره های بسیار دور همیشه همراه انسان ها بوده اند که رد پای آن ها در زندگی امروزه ی بسیاری از افراد به راحتی قابل مشاهده است.

فرهنگ زیستی در بین شهروندان بجنوردی از گذشته های دور، ریشه در آیین و سنت هایی داشته که از قرن ها پیش با آنان همراه بوده است.

باورهایی که انجام آن، مستلزم رعایت شرایطی بوده و به ضرورت در طول فصل ها، اقدام به برپایی آن می کردند.

" چمچمه خلی" از جمله آیین هایی بوده که هنگام تشنگی زمین و کم آب شدن چشمه ها و رودخانه ها در این شهر بر پا می داشتند.

کودکانی پاک و معصوم که درخشش آفتاب و هوای تفتیده ی اواخر بهار تشنه شان کرده بود و نگرانی از نباریدن باران را در چهره ی پدران و مادران خود می دیدند که چشم بر آسمان گُر گرفته از تابش خورشید دوخته بودند.

اندکی بعد، با در دست گرفتن چوبی که آن را با پوشاندن کهنه لباس هایی به شکل مترسک در آورده بودند، از کوچه ای به محله ای رفته و با آوای دل انگیزشان این عبارت ترکی را به زبان می آوردند:

چُمچُمَه خَلِی نَمِه ایستیَنگ؟
(خاله چمچمه چه می خواهی؟)

الله دَن یاقِش ایستیَم
(از خدا باران می خواهم)

اَلِم خَمیر دَه قال دِه
(دستم در خمیر ماند)

بیرجَه قاشِق سو ایستیَم
(اندازه ی قاشق آب می خواهم)

و با تکرار آهنگین این جمله ی کوتاه و از سر نیاز به باران بهاری، قاشق چوبی بزرگی را به درهای آن روزها می کوفتند و تا آمدن صاحبان خانه برای باز کردنِ در، لحظاتی را بر زمین می نشستند و جمله ی ترکی باران خواهی را از زبان خاله چمچمه، برای خالق هستی تکرار و تکرار می کردند.

نمایشی که تا چند دهه پیش، تعداد انگشت شماری از مردمان روستاها و شهرها، با اندکی تفاوت در شیوه ی خواندن از جمله مناطق ترک زبان با عنوان"چمچمه گَلین" و شکل چمچمه خلی، مبادرت به اجرای مراسم برای باران خواهی می کردند.

بر اساس تجربه ی سال هایی که آیین باران خواهی گاه تکرار شده بود، مادران مهربان و جهاندیده با باز کردن در، بین همه ی کودکان نُقل و خوراکی هایی را که در خانه داشتند تقسیم می کردند و به لبخندی، راهی کوچه و محله ای دیگر می شدند.

اما طبق رسم سال های دیرین، صاحب خانه های بعدی، به محض باز کردن در بر روی کودکان، ظرفی پر از آب را روی همگی آن ها می پاشیدند و کودکان، خوشحال و شادمان از خیس شدن مترسک بردست و سر و رویشان که خبر از بارش باران را می داد، به سوی خانه ای دیگر روان می شدند و با تکرار جمله ی باران خواهی، آمدن باران را از دادار هستی تقاضا می کردند.

از جمله تجربه هایی که به همین مناسبت از گذشته های شهرمان بجنورد در اندیشه ی کهنسالان به یادگار مانده است، پختن آش "یارمَه" در قِبلَه دروازه (دروازه قبله میدان کارگر)، رو به روی کارخانه های پنبه پاک کنی تاج و جاویدان و تُوپِنگ اَیاغِه (پای توپ) و حاشیه ی میدان ثریا(شهید) است که هزینه ی آن با جمع آوری پول نقد و بیشتر، مواد پخت آش از سوی مردم تهیه می شد.

(نقل خاطره ای در این باره از زبان مادرم)
سال های آغازین دوره ی حکومت پهلوی اول بود و تابستانی داغ و طاقت فرسا، امان همه را بریده و چشمه ها و قنات های اطراف شهر رو به کم آبی و خشکی می رفتند.

همانند سال های پیشین، یکی دو تن از پیران سپید موی شهر، اقدام به جمع آوری مواد غذایی و پول نقد برای پختن آش "الله یُولِه" (در راه خدا) کردند.

روز بعد، دروازه قبله میزبان تعدادی آشپز با دیگ های مسی بزرگ و سیاه 10 و 12 منی بود که با همکاری اهالی محله، آن ها را روی اجاق گذاشته و پختن آش یارمه را در زیر تابش نور آفتاب داغ، با فرستادن صلوات های پی در پی بنا نهادند.

آفتاب به نیمه ی آسمان نرسیده بود که ابری سیاه، آسمان شهر را پوشاند و مانع از درخشش نور خورشید شد.
حوالی دروازه قبله تا کوچه های اطراف، جمعیت مشتاقی را در دل خود جای داده بود تا آش نذری یارمه را به خانه های خود ببرند.
لحظاتی بعد آسمان غرید و پیش از برداشتن سرِ دیگ ها و توزیع آش، بارانی سیل آسا فرو ریخت و همگی به سمت خانه ها رفتند و آتش زیر دیگ ها خاموش شد.

ساعتی بعد از بارش باران که همگی شادمان از آمدن آن بودند، دوباره به دروازه قبله برگشتند.

باور عموم مردم بر این بود که پختن آش الله یوله، سبب شد تا ابرهای سیاه شهر را در بر گیرند و به اشاره ای، بارش باران آغاز شود.
ــــــــــــــــ
پی نوشت:

*عبارت باران خواهی و یا به تعبیری"عروس باران" چندی پیش به وسیله ی همشهری ارجمند، آقای احمد بهین به تصنیف تبدیل و اجرا شده است.

*سرشناس ترین شهروندی که از چند دهه پیش اقدام به برپایی مراسم آش باران خواهی و نذری های مختلف می کرد، مردی ملقب به "مَمی کاکل" بود.

*چمچمه در فرهنگ علامه دهخدا؛

(اِ صوت) صدا و آواز پای را گویند وقت راه رفتن.
(برهان).
آواز پای را گویند که هنگام راه رفتن برآید و شلپوی و شکاشک و شکک نیز گویند.
(جهانگیری).
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
احسان حصاری مقدم 4 آبان 97


تاریخ : یکشنبه 11 آذر 1397 | 08:48 ب.ظ | نویسنده : سیداحسان سیدی زاده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.