چندشعرازآقای مهندس جوینی  شاعربجنوردی
Image result for ‫جوینی site:http://http://bojnord1400.mihanblog.com/‬‎



رویای من بی تو تمامی یک سراب است

تلخند من در پشت لبخند و نقاب است

 

شبهای من در خواب شیرین شبانه

تنها پر از کابوس و پر از اضطراب است

 

مجنون شدم اواره در صحرا ؛ و دیدم

لیلا ؛ ولی گفتند لیلایت سراب است

 

من خواستم از عشق تو بنویسم اما

دیدم که عمرم نیست کافی ؛ صد کتاب است

 

هر بیت شعرم را فرستادم برایت

افسوس تا اکنون تمامی بی جواب است

 

درگیر مژگان و کمان ابروانت

هستم ؛ ولی چشمان تو فصل الخطاب است

 

وقتی تو هستی شب ندارد روزهایم

هم روز روشن هست و هم شب افتاب است

 

فکر تو یوسف میکند دیوانه من را

مثل زلیخا حال و روز من خراب است

***

تو را جدا کنم از بوستان به صد وسواس

به ذکر یا رب و بسم الله و به صد احساس

 

و ان یکاد بخوانم که باغ روی تو

بدور باشد از ان چشم شور والخناس

 

حریر را بکنم دست کش که دستانت

مثال برگ بود نرم و بیش از ان حساس

 

مثال کربن خالص دل تو چون سنگ است

تراش میدهم ان را مثال یک الماس

 

خدا اگر که بخواهد قمار خواهم کرد

که جفت شش بزنم با خیال رویت تاس

 

 

بیا وگرنه نخواهد گذشت روزی چند

که بر مزار من ایی به قصد یک اخلاص

***

نه سر مراست نه بی تو مراست سامانی

نه راه پیش و نه پس مانده نه بیابانی

 

رمق ندارم و بی تو قدم زدن تلخ است

علی الخصوص زمانی که هست بارانی

 

مثال شب شده تیره سپیدی روزم

نیامدی تو نتابید ماه تابانی

 

گرفته بغز گلویم ، نشسته بر سینه

بقدر فکرو خیالت غم فراوانی

 

گشوده زخم دلم ؛ اشکار گردیده است

غمی که بود  به پهنای سینه پنهانی

 

تقاص درد زلیخا کسی نمیگیرد

چرا زیوسف دلبر ستیز کنعانی

***

از شهد لبت جام می ام پر زشراب است

مجنونم و از عشق تو احوال ؛ خراب است

 

اتش زده بر سینه غم دوری ات ؛ از ان

هم دل شده پر اتش و هم سینه کباب است

 

صد طرح زدم تا که به هر حیله و دامی

صیدت کنم اما همه اش نقش براب است

 

 

عشق تو اگر هست دوای دل رنجور

وصل تو ولی دورو پر از رنج و عذاب است

 

باغی که نمایان بود از پنجره ی عشق

تصویر قشنگی است که ایهام سراب است

 

چشم تو که باشد حجرالاسود معروف

بر کعبه ی سیما ؛ که نهان پشت حجاب است

 

بوس از لب تو مزه ی پیتزاست که مخلوط

با شهد لبت هم که سس تند کچاب است

 

وقتی غزل از تو بنویسم همه گویند

اویز چرا از لب تو اینهمه اب است

***

بر حال من تمام جهان گریه میکنند

پیران و نوجوان و جوان گریه میکنند

 

هر انچه در زمین بجنبد و یا خزد

هست اشکارو یا که نهان گریه میکنند

 

خواجوی و حافظ و سعدی و انوری

مانند شاعر همدان گریه میکنند

 

پشت سرم اگر که ببینند در سفر

هرکس کنار یک چمدان ؛ گریه میکنند

 

کافیست بعد رفتن من شعر یا غزل

بنویسند از فلان و فلان ؛ گریه میکنند

***

دردیست مگر وصل تو درمان کند ان را

در بغض گلو ریخته پنهان کند ان را

 

من منتظرم تا که زلیخا زدر اید

هر ماه رخی دید به زندان کند ان را

 

هر یوسف عصمت زده ای را کندش رام

از کرده ی انگونه پشیمان کند ان را

 

ان شانه که زد بر سر زلف تو رقیبم

امید ؛ یکی باد پریشان کند ان را

 

هرکس که براشفت خیال من عاشق

باشد که خدا بی سرو سامان کند ان را

 

من یوسفم و خسته از این عصمت و ایکاش

در گیر یکی یوسف کنعان کند ان را

 

 

***

خونم بگردن تو و تقصیر روی تو

افتاده ام به دام سر زلف و موی تو

 

در گیر جنگ و نزاعم تمام وقت

با هرکه رد شود از سمت کوی تو

 

فصل بهار بو بکشم عطر بوستان

شاید گلی بدهد عطر و بوی تو

 

پهن است جانمازم در سجده ام مدام

بر قبله ی دوچشم و نمازم بسوی تو

 

من مست شهد لبانت شدم بریز

تا سیر و سیر شوم از سبوی تو

***

ماه من ؛ ای روشنی روی تو

کرده طلایی سر گیسوی تو

 

تیر زند ارش دستان از ان

قوس کمان سر ابروی تو

 

مزرعه ی گندم خرداد ماه

قصه ی یاد اوری موی تو

 

مست کند بلبل هر باغ را

رنگ گل دامنت و بوی تو

 

درس دهد جمله ی جادوگران

چشم پر از حقه و جادوی تو

 

سر شکند هرکه گذر میکند

بی خبر از کوچه و از کوی تو

 

دست کشد رستم و گیرد توان

این همه از قدرت بازوی تو

 

پهن کنم روبه تو سجاده را

سجده کنم من صنما، سوی تو

 

***

 

دردی است عشق توامید من به درمان نیست

رسوایی است و دگر بر کسی که پنهان نیست

 

 

مرغ شکسته پرم در هوای عشق

دیگر رمق برای رفتن بر اشیان نیست

 

بانگ رحیل میرسد از کوچه ها بگوش

اما دلی برای رفتن با کاروان نیست

 

ماهی است در زمین که دهد عطر نوبهار

گشتم ، نگرد ؛ در دل هیچ اسمان نیست

 

سرکش تر از خیال تو پیدا نمی کنم

وحشیست عشق تو رام عنان نیست

 

اه ای خدا به درازا اگر کشد

گفتی خودت که فرصت و وقت و زمان ؛ نیست

***

دردیست غم دوری و درمان دور است

این جبر زمان است که بر ما زور است

 

بین من و تو فاصله تنها لب بود

این زخم از ان چشم حسود و شور است

 

ان خم که پرش کردم و میداد شراب

اکنون نشده می ؛ خم پرانگور است

 

منهم که خمارم زشراب لب تو

یک چاره فقط هست و ان بافور است

 

در قافیه ها عشق تو واضح نشود

هرچند ردیف است ؛ ولی مستور است

 

شبهای من حتی تو بیایی به خیال

مهتابی و خوشرنگ و سراسر نور است

 

من فال زدم ؛ حافظ شیرازی گفت

بنمای صبوری که طرف ؛ مجبور است

 

***

عاشقی حس قشنگ شادمانم را  گرفت

شربت و شیرینی طرف زمانم را گرفت

 

قصد کردم جیغ تنهایی کشم رو بر خدا

لامروت با دودستش او دهانم را گرفت

 

شب برایم بود مهتابی زماه چهارده

ایر شد روی قشنگ ؛ ماه تابانم گرفت

 

با دو دست خود بنای عشق را تا ریختم

پشت درپشت رقیبم اشیانم را گرفت

 

شربت شهد لب او بود چون اب حیات

خضر من را کشت و اب جاودانم را گرفت

 

ریگ اموی و درشتی های جیحون بود جور

قدرت جوی پر اب مولیانم را گرفت

 

بود من را ارج و قربی پیش چشم این و ان

ارج را از چشم  این و قرب از انم گرفت

 



تاریخ : شنبه 27 مرداد 1397 | 03:26 ق.ظ | نویسنده : سیداحسان سیدی زاده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.