لذت شعر
Image result for ‫شقایق‬‎



اشعار چاپ شده درروزنامه خراسان  وخراسان شمالی:
آن را که می خواهم کمی آرام جان باشد ،
تصمیم دارد تا ابد نامهربان باشد ؛
می خواهد از من بگذرد اما نمی خواهد ..
خود باعث ویرانی این سایه بان باشد !
باور ندارد قدر جانم دوستش دارم ،
آدم چرا باید به این حد بدگمان باشد ؟؟
دنبال راهی هست شاید من خودم رفتم
باید سفر از خانه امشب بی نشان باشد ...
من می روم دلتنگ و بی فردا ملالی نیست
خب لااقل بهتر یکی مان در امان باشد ؛
جان می سپارم در میان دردها تا او
تنها به سقف آسمانم نردبان باشد                    
                   ‌مریم صفری
***
دریا نیستم
تا موج هایم چشم هایت را خیره کند
باد نیستم
تا موهایت را نوازش کنم
کوه نیستم
تا امنیتی باشم برای دردهایت
من فقط یک زن خیالاتی ام
کسی که سال هاست هر شب
با رویای تو می خوابد
و صبح نبودنت را در گوش پنجره فریاد می زند
‌مریم ‌گودرزی
***
کاش مثل بهار بودی!
بعد از رفتنت
دل خوش می کردم به آمدنت...    
  شفیقه طهماسبی
***
به تو و ناز نفس های تو ایمان دارم
بی سبب نیست فقط پیش تو سامان دارم
دل من پیش نگاه تو از آن می لرزد
که به آیینه تو انس فراوان دارم
دردها در قفس سینه اگر محبوس است
شادمانم که در آغوش تو درمان دارم
جاده می گفت که بین من و تو فاصله هاست
او ندانست تو را در دل و در جان دارم
دل پسندیده تو شاهنشه مُلکش باشی
من سبا هستم و رغبت به سلیمان دارم
موج بی تاب منم، ساحل آرام تویی
و به آرامش آغوش تو ایمان دارم                
       حمید رمضانی

کجاست آن که دلش عاشقانه با ما بود ؟
کجاست آن که نگاهش به رنگ دریا بود ؟
به وقت بودنش این فصل رنگ دیگر داشت
همیشـه بــاغ غـزل هــایمـان شکـوفـا بود
همیشه " فایز" چشمان مست او بودم
کسی که مثل دوبیتی نجیب و زیبا بود...
درست حالت عرفانی غزل را داشت
درست مثل دل من غریب و تنها بود...
به دست های نجیبش پناه می بردم
چقدر گرم و صمیمی مرا پذیرا بود
چه شد که از شب تنهایی ام به تنگ آمد؟
قرار بین من و چشم او مدارا بود
چه روزهای قشنگی که داشتم با او
چه روزهای قشنگی که مثل رویا بود
به شب نشینی چشمم ستاره می رقصد
به یاد آن که دلش عاشقانه با ما بود
خدابخش صفادل
***
باز در من چشم وا کن تا تماشایت کنم
دردِ دیدن را دوا کن تا تماشایت کنم
آشکارا آشکاری مثل روز روشنی
رازها را برملا کن تا تماشایت کنم
چشم باطن بین نمی‌خواهم، تو پنهان نیستی
چشم ظاهر بین عطا کن تا تماشایت کنم!
چشم‌بندی‌های دنیا مهلت دیدن نداد
زود‌تر محشر به پا کن تا تماشایت کنم
تندی نور تو زد چشم مرا ای آفتاب
جلوه در آیینه‌ها کن تا تماشایت کنم
محمد مهدی سیار
***
مثل آن چایی که می‌چسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم با دل‌های تنها بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غم‌ها خوشیم
قالی کرمان که باشی می‌خوری پا بیشتر
بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک می‌ریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شب‌های یلدا بیشتر
رفته‌ای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ‌تر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر
هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی: عاشقم
خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر
حامد عسکری
ای نگاهِ تو پناهم!
تو ندانی چه گناهی ست
پنجره خانه را
بر مرغک توفان زده
بستن
شفیعی کدکنی
***
خندید، قیامتی به پا شد انگار!
روح از قفس بدن رها شد انگار!
لبخند که می زند، به خود می گویم:
پروانه ای از گلی جدا شد انگار!
آرش شفاعی

نشود فاش کسی آن چه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت وگویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هر کجا نامه عشق است، نشان من و توست
سایه! زآتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست
هوشنگ ابتهاج
***
نمى توانم فراموشت کنم
گرامافونى
در اعماق خاطره ها
روشن مانده است
رسول یونان
***

منتظرم
شبیه یک آهنگ قدیمی
در آرشیو رادیو
زنگ بزن!
بگو که
می خواهی مرا بشنوی...!
آزاده نوروزی

به اخمت خستگی در می رود، لبخند لازم نیست
کنار سینی چای تو اصلاً قند لازم نیست
همیشه دوستت دارم - به جان مادرم - اما
تو از بس ساده ای، خوش باوری، سوگند لازم نیست
به لطف طعم لب های تو شیرین می شود شعرم
غزل را با عسل می آورم، هرچند لازم نیست
مرا دیوانه کردی و هنوز از من طلبکاری
بپوشان بافه های گیسویت را، بند لازم نیست
"به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را"
عزیزم، بس کن، از این بیشتر ترفند لازم نیست
فدای آن کمان های به هم پیوسته ات، هر یک
جدا دخل مرا می آورد، پیوند لازم نیست
بهمن صباغ زاده


زیر باران بنشینیم که باران خوب است
گم شدن با تو در انبوه خیابان خوب است
با تو بی تابی و بی خوابی و دل مشغولی
با تو حال خوش و احوال پریشان خوب است
روبه رویم بنشین و غزلی تازه بخوان
اندکی بوسه پس از شعر فراوان خوب است
موی ِ خود وا کن و بگذار به رویت برسم
گاه گاهی گذر از کفر به ایمان خوب است
...
شب ِ خوبی ست، بگو حال ِزیارت داری؟
مستی جاده گیلان به خراسان خوب است
نم نم نیمه شب و نغمه عبدالباسط
زندگی با تو...کنار تو...به قرآن خوب است
ناصر حامدی


با خیالات تو در آغوش صحرا دلخوشم
من اگر امروز غمگینم به فردا دلخوشم
ذره ام دارم هوای گم شدن در آفتاب
قطره ام اما به پابوس تو دریا دلخوشم
زنده ام اما ندارم یک نشان از زندگی
مرده ام اما به انفاس مسیحا دلخوشم
دوستت باشم، مروت از من و از سوی تو
دشمنت باشم به لبخند مدارا دلخوشم
وقت کردی لحظه ای همراه با این شعر باش
روزگارم را ببین... دلخسته ام یا دلخوشم
پاره ای از جان من بودی که دور از هم شدیم
من خراسانم به تاریخ بخارا دلخوشم
من به آن رخسار زیبایت بلاها دور از آن
هم به آن چشمت سلام ا... علیها دلخوشم
لطف کن دار و ندارم را نبر از این دلم
دلخوشی ها را نگیر از من که تنها دلخوشم
سید حسن مبارز

گل من دوستت دارم بهارم دوستت دارم
تمام لحظه های روزگارم دوستت دارم
کنار من که باشی بهترم هرچند می دانی
تو باشی یا نباشی در کنارم دوستت دارم
اگر حتی مرا بیرون کنند از شهر هشیاران
به ذرات بیابان می سپارم دوستت دارم
بیا تا خشکسالی گم شود از سرزمین ما
تو برق خنده باشی من ببارم "دوستت دارم"
نه تنها این غزل، نام تمام شعرهایم را
به پاس مهربانی می گذارم "دوستت دارم"
بگو تا آخر عمرم به استغفار بنشینم
اگر در مصرعی دیدی ندارم "دوستت دارم"
نه شعری و نه نامی و نه تاریخ وفاتی و...
فقط بنویس بر سنگ مزارم "دوستت دارم"

حسن دلبری





تاریخ : دوشنبه 22 مرداد 1397 | 04:21 ق.ظ | نویسنده : سیداحسان سیدی زاده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.