دفترخاطرات دخترانم (یاسمن وسپیده)(قسمت چهارم)

http://uupload.ir/files/qxmp_0511_0002.jpg



23فروردین 1388

سپیده 6ساله ویاسمن 8ساله

 23فروردین

سپیده سریال جومونگ رانگاه میکنه .صبح می گفت : شب خواب دیدم بودکه جومونگ اونودعوت کرده که باخانواده بریم «دُره»پرسیدم دُره کجاست بعدمتوجه شدیم که چون به کوکو میگه دودو وبه کتلت میگه دتلت به «کُره »میگه «دوره».

 6مرداد

سپیده به مادربزرگش : شماکه همش میگید تاچشم به هم بزنیم انجیرهای خونتون میرسه چرامن هرچی به درختش نگاه میکنم وچشم به هم میزنم انجیرهانمی رسه ؟

 

6مرداد

امروزیاسمن برای اولین بارروی صندلی جلوی اتومبیل نشست . کمربندایمنی رابست احساس بزرگ شدنش دیدنی بودوغیرقابل توصیف.

 

19مرداد

سپیده بازخواب جومونگ رادیده که ازش پرسیده :«بابات کجاست ؟» گفته بود: «رفته مالزی »(می خواسته بگه اومده کُره پهلوی شما گفته مالزی)

 

5شهریور

سپیده ازمن پرسید:«بابا شماره پات چنده؟»گفتم 42 گفت :«نه چهل وچهل ویک نمیشه بایدیایک باشه یادو»پرسیدم برای چی ؟ گفت : چون بایدیک یادوباشه که بتونی رانندگی کنی . متوجه شدم که شماره پایه گواهینامه رانندگی رامی خواسته بدونه چنده که می تونم بااتوبوس رانندگی کنم یانه ؟

10مهر

دخترهمسایه مون نازنین رستمی همکلاس سپیده است وهرروزصبح قراره باماشین ما بیادکه بریم مدرسه دفعه اول ودوم که برگشتیم خونه پرسید:«آقای سیدی زاده چقدربایدکرایه بدم؟»گفتم : یک بوس بده برو. امروزموقع پیاده شدن وقتی ازمادورشدسپیده یک دفعه دادزد:«بابا صداش کن باید کرایه شونداد».

27مهر

هروقت تنهامی رفتم خونه پدرخانمم دوتازنگ می زدم که بدونند منم .امروزهمه باهم رفتیم خونه شون ، سپیده زنگ درراچهاربارفشارداد گفتم :یک بارهم بسه .گفت :«ماچهارنفریم چهارتازنگ زدم که بدونندمائیم.

20آبان

سپیده : یاسمن توچندسال داری؟

یاسمن :5/7

سپیده : ساعت رامیگن هفت ونیم سال راکه نمیشه بگی هفت ونیم .

 

21آبان

هروقت بایاسمن وسپیده میریم بازار شایددرطول مسیربیش ازده نفرازدانشجویان قدیمی راکه امروزمعلم شده اندمی بینم که لطف دارندوسلام علیکی مفصل باهم داریم . دیروزپیرزنی که بساط پهن کرده بودبه من سلام داد. سپیده : بابا اینم دانشجوی توبوده؟

 

2اسفند

یاسمن : باباشماکه رفتیدکیش مامان بامن دعواکردوگفت : به چه زبونی بهت بگم این کاررانکن . تودلم گفت به زبان انگلیسی

 

6اسفند

سپیده : خواب دیدم که خانم بروکی معلمم منوفرستادبرم ازدفترگچ بیارم . رفتم برگشتم دیدم همه بچه هاراآقای ناصری(بابا مدرسه)برده باباامان برای گردش . رفتم دفترفقط من وخانم بروکی بودیم خوشحال شدم که تنهامن بامعلمم میرم گردش.

 

22اسفند

درکیش وقتی ازهواپیماپیاده شدیم خانمی باوزن بالای 100کیلو جلوترازماداشت راه میرفت سپیده پرسید:بابا ازاین خانم هم یک بلیت می گیرندازمن هم یک بلیت؟

26اسفند

سپیده ویاسمن باهم داشتندبحث می کردندویاسمن حرف سپیده راقبول نمی کردکه یک دفعه سپیده عصبانی شدوگفت : به امام چهارم راست میگم اگرباورنمی کنی به امام پنجم وششم قسم بخورم.

25اسفند

به سپیده گفتم میخوام برات کادوبخرم عروسک میخوای یاکالسکه یاتوتک(شانسی شبیه لُپ لُپ)؟گفت : یک کالسکه بخرعروسک توش باشه دستشم یک توتک گرفته باشه.



http://uupload.ir/files/0asd_8kcg_tf1k_%D9%86_(1).jpg



IMG_8433.JPG


IMG_8434.JPG



IMG_8428.JPG



IMG_8429.JPG



IMG_8430.JPG



IMG_8431.JPG


تاریخ : شنبه 20 مرداد 1397 | 10:04 ب.ظ | نویسنده : سیداحسان سیدی زاده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.