ساعت دیواری  
http://uupload.ir/files/7abq_9ibhvunqizyo2uyb09iq6q_r.jpg
آقای محمودرضا صدقی



قلمبه نویسی را با خود زنی شروع می کنم ! و به شرح خاطره ای که مربوط به یک هفته پس از مراسم  نامزدی ام است ،  می پردازم و نمونه ای از محاورات و قلمبه گوئی های که  بین مرحوم یوسف رضا پور و مرحوم پدرم رد وبدل شده بود را که خود ناظر و البته محکوم و متهم  ! این صحنه ها بودم ، برای دوستان نقل می کنم ، همچنانکه در مقاله قبلی متذکر شدم در مرام قلمبه گوئی شرط حجب و حیا مهجور است !
       یک هفته ای از مراسم  نامزدی و عقدکنان گذشته بود ، سرحالتر  و قبراقتر از همیشه  در مغازه پوشاک فروشی ، مشغول مرتب کردن قفسه ی لباسهای تا نخورده شب گذشته بودم ، بعد از چند روز در گیر مراسم نامزدی و مجلس شیرینی خوری ، روز اولی بود که دل به کار داده و فعالیت کسبی را از سر گرفته بودم ، هر از چند گاهی به ساعت مچی هدیه گرفته شده از طرف خانواده عروس ( که از قضا ساعت فروش بودند ) نیم نگاهی می کردم ، تا هم حرکات کند ! عقربه های ساعت را نظاره گر باشم و هم ذوق وشوق خودم را از داشتن ساعت جدید به رخ بکشم ...پدرم وارد مغازه شد تا از حضورم در سر کار وکسب مطمئن شود وهم احساس رضایتمندی و خرسندی خود را از انجام وظیفه پدرانه اش که دامادی پسرش بود را به اهل محل و دوستان و آشنایان بنمایاند ...
مشغول خوش وبش متداول و تیکه پرانی های پدر و فرزندی بودیم ، که با صدای بلند  یوسف رضاپور ، نگاهمان متوجه تازه وارد شد ،
_ هه رمضه علی (رمضانعلی ) ! مبه رکه ، عریس وستوندی ! به مجلس سرت شلوغ بی و سگ صحبش نمشناخت ! وقت نکردوم مبه رکی بگوم ! هوی بچه سعت چنده ? تموم نینی از بس نگاه منی !?
(آها رمضانعلی ! مبارکه ، عروس گرفتی ، توی مجلس سرتون شلوغ بود  ، سگ صاحابش رو نمی شناخت ! فرصت نکردم تبریک بگم ! آهای بچه ساعت چنده ? یه وقت تمومش نکنی از بس نیگاه می کنی ?)
پدر که با ورود یوسف رضاپور ، همچون حریفی که خود را کنار گود گرم کرده و منتظر اذن ورود به میدان است ، رو به یوسف رضاپور گفت : مبه رکی به نه س ! اصل مِطلبت بگه ! سر پگه ایورا مفتی نمچرری ! ( تبریک گفتن بهانه اس ! اصل حرفت رو بزن ، سر صبح  این دو ر وبرا مفتکی نمی چری !)
یوسف : ای عجب خوب بشناخته ی ، از دئشنگ دره خووم نموره ، همیجر لئف موخروم که اینا وخد ، ای همه سعت چه که منن ! موگوم ، حه له که وخد سعت فرئشا وصلت کردئن ، به مسترابته م دیته سعت بزیین ! وخد یکی مگزئن و وخد اویکی دگه مشه شئن !!
(آی که خوب شناختی ، از دیشب تا حالا  که خوابم نمیبره ، همینجور به خودم کلنجار میرم که اینها با  اینهمه ساعت چیکار میکنن ! میگما حالا که با ساعت  فروشها قوم وخویش شدین ، به مستراحتون هم دوتا ساعت زدین ،!با یکی می گو ..د  ، وبا یکی دیگه می شا ...د !)
پدر : اِز بس که چشمت شئره نفست سرده و شگومت نحسه ، از وقتی ای بچه به لحاف سعت فرئشا بخوسبیه ! همو یک سعتیم که به میمون خه نه به دیفال بزییم ، اِز کار ایفتیه !!
(از بس چشمت شوره و  نفست سرد و بد شگوم هستی ، از وقتی این بچه در لحاف ساعت فروشها خوابیده ! همون یک ساعتی هم که در مهمون خونه به دیوار زده بودیم ، از کار افتاده !!)


تاریخ : دوشنبه 25 تیر 1397 | 03:40 ق.ظ | نویسنده : سیداحسان سیدی زاده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.