دیدار25دانشجوی رشته ادبیات تربیت معلم بجنوردبعداز25سال (4)

http://uupload.ir/files/ay9p_img_5562.jpg



آقایان :ایستاده ازسمت راست  رخصتی  (ادبیات)مرحوم حجازی (جغرافیا تکنولوژی آموزشی )مرحوم راضیان(روش تدریس فارسی)عبدل آبادی(ادبیات وبعدها معاون تربیت معلم)یزدانی (بینش)هاشمی (روش تدریس دینی)شکری (ورزش)
نشسته ازسمت راست آقایان : آل یاسین (رئیس تربیت بدنی)آدینه زاده (ریاضی)سیدی زاده (هنر ، تاریخ)
بلندی فر(معاون)محمدزاده(معارف)حسین زاده (ریاضی)

دونفرجلوآقایان : شمشیریان .مرحوم حاج حسین محمدی (عربی . بینش)

مرحوم نوربان (روش تدریس فارسی که درلحظه عکس گرفتن تشریف نداشتند ) 



http://uupload.ir/files/asob_img_5561.jpg

روحشان شاد 

http://uupload.ir/files/wcau_img_5563.jpg

نفرسوم نشسته ازسمت راست آقای حق بین (ادبیات)

http://uupload.ir/files/w8ae_img_5564.jpg



http://uupload.ir/files/45mg_img_5565.jpg

برخی ازخاطرات قابل نقلی که آن روز دوستان تعریف کردند

عزیزی می گفت : درمراسم بزرگداشت هفته معلم هرکدام ازمسئولان آمدندگفتند معلمان نماد... معلم ها نماد... دراین مراسم نمادین ...

دردلم گفتم همین نمادگفتن هاموجب میشه که مواد زیادبشه

*

بزرگواری تعریف می کرد: سرکلاس بحث جدی درباره وجه تسمیه شهرستان «شیروان»بودودرحالی که همه بحث علمی می کردندوگرم مباحثه شده بودندگفتم : اجازه بدید همه چیزراتموم کنم زمانی که شیروان بناشد فقط یک شیرآب داشت برای همین گفتندshir one وباخنده دوستان ختم به خیرشد.

*

گرامی دوستی خاطره ای بیان کرد: یکی ازدانشجویان بدجوری قلقلکی بود اگرازدورهم باحرکت انگشت ها به اومی فهماندیدکه قصدقلقلکش رادارید می خندید. روزی سرکلاس متوجه این موضوع نبودم باانگشتم به دنده اش فشارآوردم که بایک فریادازجابلندشد . برای اینکه استادمتوجه خطاونقطه ضعف اون نشودگفتم : استادایشان دربدنشان ترکشی درنقطه حساسی دارند (درحین صحبت اورابه بیرون بردم)که کمی دربیرون استراحت کنندبرمی گردیم .

*

یکی ازدانشجویان دیروزوازدبیران امروزگفت :

متوجه شدم غذای سرپرست ومعاونش بانهارماتفاوت داره رفتم باتوجه به اینکه باهم شوخی داشتیم داخل سرپرستی به قصدهم غذاشدن باآنهاشدم که مرابه زورازاتاق بیرون کردندومن درراهل می دادم که دوباره واردشدم وآنهابه شدت مقاومت می کردند.درهمین حین دودانشجوی دیگرازراهروردمی شدندبا اشاره گفتم :شما درراچهار، پنج دقیقه ای هل بدید.اینها مشغول هل دادن شدندوآنهاهم دراتاق مشغول مقاومت بودندکه ازپنجره به آهستگی وارداتاق شدم ومشغول خوردن نهارخوشمزه که تامتوجه شدندنصف غذارفته بودبه جایی که بایدمی رفت .

*

دیگربزرگی تعریف می کرد: دفتری درسرپرستی بودکه هرصفحه متعلق به دانشجویی بودوهرازگاهی درکناراسمشان جملاتی اینگونه نوشته می شد:

... امروزدرنمازحاضرنشده .

دانشجو... درمراسم دعاحضورنداشت.

... موقعی که همه برای رفتن به نمایشگاه آماده بودندتعلل می کردکه خودش رابه شکلی معاف کند .

و...

ماه هابودکه برای ربودن این دفتربایکی ازدوستان وارداتاق سرپرستی شدیم که متوجه شدم دفتردرکمدوکشوی قفل شده نیست . به دوستم گفت : الکی سرپرست رامتوجه حیاط مرکزکن . دریک لحظه دفترغیب ودرلابلای لباس هایم مفقودشد.

سرنوشت دفتربه جایی کشیدکه آن رابردیم بش قارداش وریزریزشده جاری آب روان کردیم . البته سالیان سال بعد به جناب سرپرست آن روز و دوست بعدی داستان راباآب وتاب بیشتری تعریف کردم .

*

خاطره ای هم درهمین روزثبت شد آقای علیزاده تعریف کرد :«الان که همه شما دورسفره نشسته بودید به آقای نورمحمدزاده گفتم اگرهندوانه راازهمین طبقه دوم وسط سفره پرت کنم چی میشه ؟که ایشان گفتند : پاش پاش میشه»فقط نگران پاش پاش شدن هنداونه بودنه اینکه  فاتحه لباس وهیکل همه راخواهدخواند.    



تاریخ : چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 | 08:40 ب.ظ | نویسنده : سیداحسان سیدی زاده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.