خودسوزی زنان هندی پس ازمرگ همسر



 حوصله کنیدوبخوانیدخواندنی است 



... می دیدم زنان راازکافران هنددرحالی که زینت کرده بودندوسوارشده بودند.


مردم وی رابدرقه می کردندازمسلمان وکافروطبل هاوبوق ها، 


درپیش روی وی قرارداشت وروحانیون هندبه همراه وی بودند.آنان بزرگان 


هندوهستندواگراین قضیه درسرزمین سلطان باشدازسلطان برای سوزانیدن 


وی اجازه می گیرند.


یک باراتفاق افتادکه من درشهری به نام «امجری »بودم 


که اکثرساکنان آن کافربودند.سوزاندن زن پس ازهمسرش امری


 است مطلوب وشایسته ولی واجب نیست .زنی که خودراپس


 ازشوهرش بسوزاندخانواده آن زن شرف ومجدی رابدست



 می آوردوبه وفاداری منسوب می شوندوکسی که خویشتن رانسوزاند



لباس خشن می پوشدودرنزدخانواده اش درحالتی ذلیل


 وحقیربه خاطربی وفایی اش به همسر،زندگی می کندولی هیچ گاه درسوزاندن


 خوداجبارنمی شود.



سه مرد، مرده بودندوقراربودزنانشان خودرابسوزانند.سه روزقبل ازآن درآوازورقص


 خوردن ونوشیدن نشستندوگویاکه دنیاراوداع می کنند



وزنان ازهرسوبه نزدآنان می آیندودرپگاه روزچهارم برای 



هرکدام ازآنان اسبی آورده می شودواوزینت کرده ومعطردرحالی که 



دردست راستش نارگیلی که باآن بازی می کندقراردارد، دردست چپش


 آئینه ای است که درآن می نگردوبرهمنان آن هارااحاطه کرده بودند


ونزدیکان به همراه آنانندودرپیش روی آنان طبل هاوبوق ها


ونفیرها، قراردارندوهرکس ازکناربه اومی گوید:«سلام مرادرآن دنیابه 


پدر، برادر، مادرم یادوستم برسان».وی می  گوید:«چشم»ومی خندد.


رفتیم به جایگاهی تاریک ،دارای آب فراوان ودرختان زیادی ، سایه انبوهی داشت


 ودربین درختان آن  چهارقبه قرارداشت  وهرقبه ای بتی سنگی داشت .


دربین قبه ها، حوضچه ای ازآب قرارداشت که سایه فراوانی آن راپوشانده بود


ودرختان درهم رفته بودند


خورشیدازمیان آنان عبورنمی کردوگویاآن جایگاه قطعه ای ازجهنم بود.


چون زن هابه آن قبه هارسیدندپیاده شدندبه طرف حوض رفتند


آنچه ازلباس وزینت به همراه داشتندبه عنوان صدقه بخشیدندوبرای 


هرکدام ازآن هاجامه ای پنبه ای وخشن دوخته نشده ،آوردند.


مقداری رابه کمربستندوبعضی ازآن هارابرسروکتف هایشان انداختند.


درحالی که آتش هازبانه 


می کشیددرنزدیکی آن حوض درمحلی پست وبرآن روغن کنجدریخته شده


 بودوآن روغن شعله هارابرافراشته ترمی کرد.


پانزده نفرآن جاایستاده بودندکه دردست هایشان بسته هایی ازچوب نازک قرارداشت 


وبه همراه آنان حدودده نفربودندکه دردست هایشان چوب های بزرگی بود


که آتش رابه هم می زدندتاشعله هابیشترشوند.صاحبان بوق هاوطبل ها،

 

ایستاده بودندوانتظارمی کشیدندآن زنان را، آتش را بوسیله پوششی که اطراف


 آن بود پنهان نگه داشته بودندتازنان وحشت نکنند.


من دیدم یکی اززنان راکه چون به آنجارسید،به شدت پوشش راکنارزدو


درحالی که می خندیدگفت :



«آیامراازآتش می ترسانید؟من می دانم که آن آتش سوزان است !»


سپس دودستش رابرسرش گذاشت به خاطراحترام به آتش ، وخودرادرآن افکند.


دوزن دیگرنیزچنین کردند.


درآن وقت طبل ها،نفیرها وبوق هابه صدادرآمدومردان ،آن چه راکه دردست داشتند



ازهیزم براوانداختندتاحرکت نکند.فریادهابلندشدوضجه هافراوان گشت .


من چون آن صحنه رادیدم نزیک بودازاسبم به زمین بیفتم که یاران



 مرادریافتندوبوسیله آبی که به صورتم زدندمرابه حال عادی برگرداندند.


ترجمه ازسفرنامه ابن بطوطه - احسان سیدی زاده




تاریخ : دوشنبه 28 خرداد 1397 | 05:50 ق.ظ | نویسنده : سیداحسان سیدی زاده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.